تبلیغات
Miracle معجزه معجزه Miracle - همه چهار زن دارند

یا فارس الحجاز ادرکنی یا ابا صالح المهدی ادرکنی ادرکنی
نویسنده :سیا
تاریخ:جمعه 8 اردیبهشت 1391-11:26 ب.ظ

همه چهار زن دارند

همه چهار زن دارند

در روزگاران قدیم تاجر ثروتمندی بود که چهار همسر داشت.همسر چهارم را از همه بیشتر دوست داشت و او را همیشه با جواهرات گران قیمت و غذاهای خوشمزه پذیرایی می کرد.بسیار مراقبش بود و بهترین چیزها را به می داد.همسر سومش را هم خیلی دوست داشت و به او افتخار می کرد.نزد دوستانش او را برای جلوه گری می برد،گرچه واهمه شدیدی داشت که روزی او با مرد دیگر برود و تنهایش بگذارد.
واقعیت این است که او همسر دومش را هم بسیار دوست می داشت.او زنی
بسیار مهربان بود و همیشه نگران و مراقب مرد بود.مرد در هر مشکلی به او پناه می برد و او نیز به تاجر کمک می کرد تا گره کارش را بگشاید و از مخصمه بیرون بیاید.اما همسر اول مرد که زنی بسیار وفادار و توانا بود و در واقع عامل اصلی ثروتمند شدن مرد تاجر به حساب می آمد،اصلا مورد توجه مرد نبود.با این که از  صمیم قلب عاشق شوهرش بود،اما مرد تاجر به ندرت وجود او را در خانه حس می کرد و تقریبا هیچ توجهی به او نداشت.

روزی مرد احساس کرد به شدت بیمار است و به زودی خواهد مرد.به دارایی زیاد و زندگی مرفه خود اندیشید و با خود گفت:من اکنون چهار همسر دارم،اما اگر بمیرم دیگر هیچ کسی را نخواهم داشت و چه تنها و بیچاره خواهم شد!بنابراین تصمیم گرفت با همسرانش حرف بزند و برای تنهایی اش فکری بکند.
اول از همه سراغ همسر چهارمش رفت و گفت:من تو را از همه بیشتر دوست دارم و از همه بیشتر به تو توجه کرده ام و انواع راحتی ها را برایت فراهم کرده ام.حالا در برابر این همه محبت من،آیا در مرگ با من همراه می شوی تا تنها نمانم؟زن به سرعت گفت:هرگز!و با همین یک کلمه مرد را رها کرد.
مرد با قلبی که به شدت شکسته بود نزد همسر سومش رفت و گفت:من در زندگی تو را بسیار دوست داشتم.آیا در این سفر همراه من خواهی آمد؟زن گفت:البته که نه!زندگی در اینجا بسیار خوب است.تازه من بعد از تو می خواهم دوباره ازدواج کنم و بیشتر خوش باشم.قلب مرد از این حرف یخ کرد.
مرد تاجر به همسر دوم رو آورد و گفت:تو همیشه به من کمک کرده ای.این بار هم به کمکت نیاز دارم،شاید از همیشه بیشتر.می توانی در مرگ همراه من باشی؟زن گفت:این بار با دفعات دیگر فرق دارد.من می توانم تا گورستان همراه جسم بی جان تو بیایم،اما در مرگ،متاسفم!گویی صاعقه به قلب مرد آتش زد.
در همین حین،صدایی او را به خود آورد:من با تو می مانم،هر جا که بروی.تاجر نگاهش کرد.همسر اولش بود که پوست و استخوان شده بود.انگار سوء تغذیه بیمارش کرده باشد.غم سراسر وجودش را تیره و ناخوش کرده بود و هیچ زیبایی و نشاطی برایش باقی نمانده بود.تاجر سرش را به زیر انداخت و آرام گفت:
باید در آن روزهایی که می توانستم باید به تو توجه می کردم و مراقبت بودم.

پند این داستان:

در حقیقت همه ما چهار همسر داریم!
همسر چهارم که بدن ماست و مهم نیست چقدر زمان و پول صرف زیبا کردن او بکنی.وقت مرگ اول از همه تو را ترک میکند.همسر سوم که دارایی ماست و هر قدر برایت عزیز باشد وقتی بمیری به دست دیگران خواهد افتاد.همسر دوم که خانواده و دوستان ما هستند
و هر قدر هم صمیمی و عزیز باشند وقت مردن نهایتا تا سر مزارت کنارت خواهد ماند.همسر اول که روح ماست و غالبا به آن بی توجه هستیم و تمام وقت خود را صرف تن و پول و دوست میکنیم.او ضامن توانمندیهای ماست اما ما ضعیف و درمانده رهایش کرده ایم تا روزی که قرار است همراه ما باشد اما آن روز دیگر هیچ قدرت و توانی برایش باقی نمانده است.