تبلیغات
Miracle معجزه معجزه Miracle - معجزه

یا فارس الحجاز ادرکنی یا ابا صالح المهدی ادرکنی ادرکنی
نویسنده :سیا
تاریخ:دوشنبه 11 مهر 1390-12:37 ق.ظ

معجزه

معجزه

    کاترین هشت ساله بود . شبی در اطاق آرام خوابیده بود . از صحبتهای پدر و مادرش فهمید که برادر کوچکش سخت بیمار است و پولی هم برای مداوای او ندارند .

    پدر به تازگی کارش را از دست داده بود و نمیتوانست هزینه جراحی پر خرج پسرش را بپردازد . کاترین شنید که پدر آهسته و گریان به مادر میگوید :

   فقط معجزه میتواند پسرمان را نجات دهد .

کاترین با ناراحتی بلند شد و از زیر تخت ، قلک کوچکش را درآورد . قلک را شکست . سکه ها را روی تخت ریخت و آنها را شمرد ، فقط پنج دلار .

بعد ،آهسته از در عقبی خارج شد و چند کوچه بالاتر به داروخانه رفت .

   جلوی پیشخوان انتظار کشید تا داروساز به او توجه کند ، ولی داروساز سرش به مشتریان گرم بود . سرانجام کاترین حوصله اش سر رفت و سکه ها را محکم روی شیشه پیشخوان ریخت .            داروساز جا خورد و با تعجب گفت : چه میخواهی ؟

   دخترک با نگرانی پاسخ داد :

برادرم به شدت بیماره ، میخواهم برایش معجزه بخرم . قیمتش چقدره ؟

  داروساز با تعجب پرسید : چه بخری ؟

   دخترک توضیح داد : چیزی در سر برادر کوچکم رفته و پدر میگوید که فقط معجزه میتواند او را از مرگ نجات دهد . من هم میخواهم معجزه بخرم ، قیمتش چقدره ؟

  داروساز گفت : متاسفم دخترم ، ولی ما این جا معجزه نمیفروشیم .

چشمان دخترک پر از اشک شد و گفت : شما را به خدا ، برادرم خیلی بیمار است و پدرم پول ندارد و همه ی پول من همین است . من از کجا میتوانم معجزه بخرم ؟

    مردی که گوشه ایستاده بود و لباس تمیز و مرتبی داشت از دخترک پرسید : دخترم چقدر پول داری ؟ دخترک پولها را کف دستش ریخت و به مرد نشان داد .

   مرد لبخندی زد و گفت : آه چه جالب ! فکر میکنم این پول برای خرید معجزه کافی باشد . بعد به آرامی دست او را گرفت و گفت : من میخوام برادر و پدر و مادرت را ببینم . فکر میکنم معجزه برادرت پیش من باشد .

آن مرد دکتر آرمسترانگ ، فوق تخصص مغز و اعصاب در شیکاگو بود .

فردای آن روز ، عمل جراحی روی مغز پسرک با موفقیت انجام شد و او از مرگ نجات یافت .

   پس از جراحی ، پدر نزد پزشک رفت و گفت : از شما متشکرم ، نجات پسرم یک معجزه واقعی بود . میخواهم بدانم بابت هزینه عمل جراحی چقدر باید پرداخت کنم ؟

دکتر لبخندی زد و گفت : فقط پنج دلار .

پند این داستان

  کارهای بزرگ را میتوان حتی با کمترین ها به ثمر رساند ، اگر تنها معجزه ای به نام ایمان در دلها وجود داشته باشد .